ما ایرانی ها
داشتم فکر می کردم مه ما ایرانی ها (منهای محدودی) بسیار نژاد پرستیم!
یه قول نازنین دوستم نژاد پرستی دو نوع است که ما به هر دو نوعش دچاریم!
مو ب لندها و چشم آبی ها را روی سرمان می گذاریم و آسیایی ها را آدم حساب نمی کنیم! حتی آنها را چشم تنگ (!!) خطاب میکنیم! باور کنید حرفم روا! و نوع سوم نژاد پرستی را من اضافه می کنم: (و بیشتر از آن به عنوان یک درد یاد می کنم!) فکر میکنیم که ما از همه دتیا باهوش تریم و در عین واحد از همدیگر بدمان می آید! یعنی در اطرافمان تمام خارجی ها را به ایرانی ها ترجیح می دهیم و تا می تونیم همدیگر رو تحقیر می کنیم!
چی بگم!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤۱ ب.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/۱٢/٢
Cast Away / How Can I Not Love You
http://www.youtube.com/watch?v=F31cBoQ-kcw
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/۱٢/٢
رادیو زمانه یه مناسبت ولنتاین
http://radiozamaaneh.com/movie/2008/02/post_79.html¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ب.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/۱۱/٢٧
شاید دیر باشد
شاید دیر باشد
شاید برای گفتن خیلی از حرفها دیر باشد...
شاید برای گریه کردن خیلی دیر باشد....
انقدر دبر شده است که حرفهایت را باد می برد و هیچ چیز به من نمی رسد...
انقدر دیر شده است که من در بند تخیلات دیگری هستم...
انقدر دیرشده است که تمام بدن من از حرفهای دیگری پر است..
شاید من به همین زودی ها بروم به شهر دیگری..به جایی که تو دیگر در آن نیستی...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۸ ب.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/٤/٢٠
کاشکی انقدر کوچک نبودم..
کاشکی انقدر کوچک نبودم..
من انقدر کوچک هستم که در صف دیده نمی شوم..
انقدر کوچک هستم که در یک لقمه جا می شوم..
کفشی که من دوست دارم همیشه یک لنگه اش در ویترین است..
تمام موس های دنیا برای دست من بزرگ است..
هیچ وقت چاق نمی شوم..
....اه ....شت...
ولی توی کله کوچک من فکرهای بی نهایت گنده ای می آیند و می روند..و زبان درازی هم دارم که آدم های کله پ.ک را سز جایشان می نشاند...خوب راستش راضیم..
دیگه گله نمی کنم.

¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٩ ق.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/٤/۱۳
bina! shi mashto de tina!
تو یه جایی هستی در زیر اقیانوس..من هم همینجا ایستاده ام...به قول همکار رومانیای ام
bina! shi mashto de tina!!
I was almost there..



¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٤ ق.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/۳/٥
دندان ها

ذوستانی که در بالا مشاهده می کنید دندانها هستند. آن دندانهایی که من دیروز کشیدم چهار عدد از بزرگترین نوع هستند. و من یک عمل جراحی داشتم. تمام عمل رو با موبایلم فیلم گرفتم.
وحشتناک است..احساس می کردم دکتر با آچار پیچ گوشتی به جون دندونهای من افتاده..
تتتتتتتتق ......تتتتتتوق............قییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ.......
اصولا من خیلی به دکتر نمی رم چون دندونهام وضعشون بد نیست...اینها هم دندونهای بی عقلیم بودن...و الان صورتم مثل پرتقال باد کرده..
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/۳/٢
Hey, I need a change,
Hey, I need a change,
hey you! I have a big mystery inside..you gonna listen to me,aint u? I was imagining a cottage amidst that forrest..in far far away..some body knocked the door and stepped inside..I was almost dreaming about it..should you take me inside, Im gonna be your captive forever…so simple! I’m gonna let this dream away on Feb 29th..
Hehehe…I love this date..at work nobody talks about an outage schedule on 29th Feb…I have been doing all the studies,and I was naïve enough to change all the dates..they gonna get craze about it cause I changed all of those stupid dates to 29th Feb…this is my favourite one…
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۱ ق.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/۳/۱
امروز
امروز توی اتوبوس نشسته بودم . داشتم کتاب مورد علاقه ام رو می خوندم..پسرخوش قیافه ای که بقل دستم نشسته بود هر از چندی نیم نگاهی به کتابم می انداخت..
May be because I was so overwhelmed with the interesting story of the book.there is always a shining glow in my eyes when I am captured by the subject, I feel the character so inside as if I’m rowing the boat of her life, I move with the invisible waves of the story coming back and forth from chapter to chapter..the horros of this story keeps me excited as I am reading the book…I have always enjoyed reading the memoirs, I feel like maybe one day some one enjoys reading my memoirs..this book makes me kind of sad..I feel so bad for all those political prisoners who were executed just because they insisted on their believes
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٦ ق.ظ توسط برگ بیده
۱۳۸٦/٢/٢٩
این روزها
دلم می خواد کوچیک شم...سه سالم شه..یا چهار..دلم می خواد یه جای دیگه به دنیا بیام..
بی نهایت دلم می خواست یک جهان سومی نبودم...
این روزها کتاب The prisoner of Tehran را می خوانم...بی نهایت ناراحت هستم..چه بلایی سر ایران ما آمده؟...ما هیچ حقی برای زندگی نداریم..مردم ما از ساده ترین حقوق آدمیت محروم اند..دلم می خواست در خیابانهای تهران دامن گل دار می پوشیدم..و ای کاش روزی می آمد که پسرهای ایرانی به دختر ها خیره نمی شدند..ای کاش همه به هم در خیابان نگاه نمی کردند...ای کاش ...ای کاش ...ای کاش...من می دانم ریشه همه مشکلات ما از کجاست..همه می دانند..همه مشکلات از زمانی شروع می شه که به مغزت فشار نیاری که دلایل اعتقادات احمقانت چیه..وقتی که همه کور می شن..یک صف طولاتی رو می بینم..همه با لباس سیاه ..همه با چشم بسته..و هرکس فقط نفر جلویی رو حس می کنه..یک گودال می بینم...که نفر جلویی توش می افته..و همه بعدش توش می افتن...و بعد گریه ام می گیره....
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۱ ق.ظ توسط برگ بیده
